ناب رمان
دانلود رمان | دانلود رمان عاشقانه |nabroman | رمان
ناب رمان
مطالب محبوب

شانس آورد گارسون سفارشا رو آورد وگرنه همین میز و توی حلقش میکردم.
بعد از رفتن گارسون گفتم
_هر غلطی که دلت میخواد بکن.
خواستم بلند بشم که عکسی و جلوم گذاشت و گفت
_خاطره شو برای اون استاد تازه وارد تعریف کردی؟
با دیدن عکس رعشه ای به تنم افتاد و نگاهمو اون طرف انداختم.نفسم و فوت کردم. دوباره نشستم و گفتم
_دست از سرم بردار شایان خواهش میکنم.
عکس و جمع کرد و با لبخند گفت
_قهوه تو بخور.
کلافه رومو برگردوندم و با دیدن آرمان رنگ از رخم پرید. بر خلاف تصورم متوجه ی من نشده بود. رد نگاهش و که دنبال کردم به پری رسیدم و ماتم برد.
شایان با طعنه گفت
_این همون نامزدت نیست؟
اخم کردم و با اعتماد به نفس گفتم
_من با خبر بودم.
پوزخند زد.دستمو کنار صورتم گذاشتم و رومو اون طرف کردم و گفتم
_یه جوری منو از این جا ببر.
بر خلاف خواستم لم داد روی صندلی و با لبخند محوی بهم زل زد.
زیر چشمی سمت آرمان و نگاه کردم و وقتی دیدم با لبخند با پری حرف میزنه آتیش گرفتم.
محو اونا بودم که دستی روی دستم نشست.
عصبی خواستم دستمو بکشم که مهلت نداد و بلند شد.
با صدای کشیدن شدن صندلی آرمان گذرا به این سمت نگاه کرد و یه ثانیه کافی بود تا چشمش منو ببینه.
حرفش قطع شد و ناباور به دست قفل شده ی منو شایان زل زد.
طوری خشکم زده بود که نمیتونستم بلند بشم و کاری کنم.
پری هم متوجه ی ما شد و با دیدن شایان چشماش از کاسه در اومد.
کم کم اخمای آرمان در هم رفت…منتظر یه جنگ جهانی بودم اما فقط نگاه بدی بهم انداخت و صاف نشست و دوباره مشغول صحبت با پری شد.

پوزخند شایان روی اعصابم بود. با لبخند محوی گفت
_بمون حساب کنم میام می رسونمت.
اون که رفت نگاه دلخوری به آرمان انداختم.
پری بلند شد تا به سمتم بیاد اما نموندم و از کافه بیرون زدم.دستم و برای اولین تاکسی بلند کردم و سوار شدم. با حرص پوست لبم و کندم…بیشتر از اینکه از بودنش با پری حرصم بگیره از این که هیچ واکنشی نشون نداد ناراحت شدم.. یعنی انقدر براش بی ارزش بودم که به خاطر محرم بودنمونم حاضر نبود بیاد و چیزی بگه؟
سرمو با ناراحتی تکون دادم. دیگه بهش فکر نمی‌کنم گور بابای همشون.

* * *
_نمیشه آقا بزرگ نمیشه.مگه تصمیم گرفتن واسه زندگی جوونا الکیه؟
آقا بزرگ با همون اخم و جذبه ی مخصوص خودش گفت
_اونا خودشون انتخاب کردن مگه رسوایی پسرت به گوشت نخورده؟
بازم بحث های تکراری. فقط داشتم نگاهشون میکردم تا ببینم ته این دعوا ها تکلیف من چیه.
آرمان هم با فاصله از من نشسته بود و با اخم وحشتناکی بقیه رو نگاه می‌کرد.
می دونستم الان هاست که بلند بشه و بگه من نمی‌خوام. حداقل خوبیش این بود که کسی باورش نمی‌کرد.
عمه که انگار توی روغن داغ افتاده بود جلز ولز می‌کرد
_من که میگم پسر من اهل اغفال کردن کسی نیست به زورم کاری نمیکنه هر چی بوده دو طرفه بوده حالا نباید پسر من یه عمر بسوزه که… راضی به این ازدواج نیست آقا بزرگ نکنید…
صدای آرمان نگاه همه رو سمت خودش کشوند
_من راضیم مامان.
حیرت زده نگاهش کردم. به چشمام زل زد و گفت
_پاش هستم.
مثل برق بلند شدم و نگاهش کردم.انگار با نگاهش بهم پوزخند میزد.

رمان
عمه با حرص گفت
_مجبور نشو مامان جان… من خودم حلش میکنم.
به آرمان چشم دوختم که مصمم گفت
_قرار عروسی و بذارید.من مشکلی ندارم
ناباور نگاهش کردم که بلند شد!کتش رو برداشت و گفت
_الانم با اجازه بیمارستان شیفت شب دارم باید برم.
بی توجه به صدا زدنای عمه رفت بیرون.
دمپایی پوشیدم و قبل از این‌که از خونه بیرون بزنه پریدم جلوش و گفتم
_واسه چی اینو گفتی؟
با خونسردی جواب داد
_چیو؟
_منو مسخره نکن آرمان.واسه چی گفتی راضیم؟مگه قرار نبود که…
وسط حرفم پرید
_من قراری با تو نذاشتم.
جلو اومد و با لحن غریبی گفت
_حالا که من متهم شدم…
سر تاپامو برانداز کرد و گفت
_قرار بود که با دختر عموم ازدواج کنم حالا اون نشد تو…من که عاشق نیستم.واسم مهم نیست که کی میخواد واسم غذا بپزه و بچه بیاره.
بدجوری بهم برخورد. میدونستم تمام این حرفا رو به خاطر عصبانیتش بابت امروز میزنه.
به چشمای عسلیش زل زدم و گفتم
_چرا با پری ازدواج نمیکنی؟
لبخندی کنج لبش نشست و گفت
_فعلا که تو رو بیخ ریشم بستن.
_نه… نبستن. آرمان لطفا بیا برو بگو راضی نیستی این قضیه تموم شه بره.
معنادار گفت
_کی گفته راضی نیستم؟

درباره سایت
ناب رمان نامی آشنا برای علاقه مندان به خواندن رمان و کتاب بعید است علاقه مند به خواندن رمان باشید و حداقل یک بار به ناب رمان سر نزده باشید نزدیک به 4000 رمان رایگان و فروشی در سایت بیانگر قدمت ما در این حوزه می باشد
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " ناب رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.