ناب رمان
دانلود رمان | دانلود رمان عاشقانه |nabroman | رمان
ناب رمان
مطالب محبوب

پژمان گردن کج کرد و گفت: شک داشتی؟
-نه!
دستانش را بهم مالید.
-پس می تونم کلا اینجا رو عوض کنم؟
خدا به دادش برسد.
به زن جماعت که رو بدهی سوارت می شوند.
هرچند که این شیرین خانم جان هم می خواست می داد.
آیسودا با پررویی کنار پژمان نشست.
-میشه دکور این خونه رو کلا عوض کنیم؟
-نه!
-چرا خب؟
-چون قرار نیست اینجا بمونیم.
-یعنی چی؟
-زندگی ما تو عمارته.
-من اونجارو دوس ندارم.
لب برچید و نگاهش را گرفت.
پژمان با اخم نگاهش کرد.
-بزرگ شو آیسودا!
-بزرگم، دیگه بزرگتر از این؟
-زندگی همیشه اونجوری نیست که بخوای.
-پس چرا اونجوری هست که تو بخوای؟ همه چیز همیشه باب میلته، نوبت من که میشه نمیشه؟
اینبار حق با آیسودا بود.
-اصلا صدام زدی بیام اینجا که چی؟ که بکن نکن های همیشگیت رو بگی؟
-اخم نکن دختر.
آیسودا پوزخند زد.
واقعا عصبی بود.
-من برای زندگیم خودم تصمیم میگیرم، حق نداری برام تعیین تکلیف کنی که می خوام کجا زندگی کنم.
-نمی کنم.
بغضش گرفت.
پژمان بود که بود.
ترسناک بود که بود.
اصلا تنها مرد فعلی زندگیش بود که بود.
او هم آیسودا بود.
دختری که 8 سال او را دنبال خودش کشیده.
به دلش راه نیاید او هم دل پژمان راه نمی آمد.
دل خودش هم برود به درک!
نمیشد که همه چیز خواسته ی او باشد.
نوکرش که نبود.
قرار بود زنش شود.
-من نمیام تو اون عمارت، بیام هم فقط واسه بهار و تابستون به عنوان یه مهمون، می خوام اینجا زندگی کنم.
-شهر چیزی نداره که دلبسته اش باشی.
آیسودا تیز نگاهش کرد.

پر از خشم بود.
-پژمان قرار نیست هر سازی تو بزنی من برقصم، همین که گفتم.
-خیلی خب!
با حرص گفت: یعنی چی؟
-یعنی هرچی تو بگی.
متعجب نگاهش کرد.
-قبول می کنی؟
-فرمانده تویی.
متعجب و خندان نگاهش کرد.
-ممنونم.
پژمان پوفی کشید و نگاهش را گرفت.
چه می کرد دیگر؟
حق با آیسودا بود.
نمی توانست مدام هر چه او می خواهد را اجابت کند.
همین که بله را داده بود کافی بود.
برای او که فرقی نمی کرد کجا زندگی کند.
اینجا یا عمارت!
اتفاقا کار و بارش اینجا بود.
عمارت هم می شد برای تفریحات بهاره و تابستانه.
فکر بدی هم نبود.
ولی اگر قرار بود اینجا بماند باید این خانه درست می شد.
از اول کوبیده و دوباره بنا می شد.
ساختمان قدیمی بود.
اتاق زیادی نداشت.
همه چیزش خراب بود.
باید با حاج رضا حرف می زد.
اول باید قضیه ی خواستگاری حل می شد.
-برات کیک آوردم، چای داری؟
-نه!
-الان درست می کنم.
نمی دانست بحث خانه می تواند این همه او را خندان و راضی کند.
البته خب حق هم داشت.
چهار سال از عمرش بیخودی رفت.
تقصیر او بود.
نباید این کار را می کرد.
ولی ترس از دست دادنش او را وادار به خیلی کارها کرد.
آیسودا بلند شد و به آشپزخانه رفت.
صدای کتری برقی بلند شد.
پژمان پیامی به نادر داد.
عمارت بماند با مشاورش.
نادر باید می آمد اینجا و کمکش می کرد.
ظاهرا چند روزی هم باید هتل می ماند.

گوشیش را برداشت تا زنگ بزند.
-باز جای چای رو عوض کردی؟
خنده اش گرفت.
عملا داشت غر می زد به جانش!
-همون جاست.
-نیست.
شماره ی نادر را گرفت.
-یکم چشماتو باز کنی می بینی.
صدایش نیامد.
اما مطمئن بود دارد فحشش می دهد.
-الو نادر!
-سلام آقا.
-خوبی؟ اوضاع اونجا خوبه؟
صدای آیسودا را شنید که گفت: پیداش کردم.
بدون اینکه برگردد و جوابش را بدهد به حرف نادر توجه کرد.
-بله خداروشکر، همه چیز شده عین روز اول، دم عیده خانما قراره یه خونه تکونیحسابی بکنن، بعدم وسایلی که سوخته عینا بخریم بذاریم جاشون.
-دستت درد نکنه.
آدمی نبود که برای زحمت های دیگران تشکر نکند.
هر چیزی تشکری هم داشت.
-خواهش می کنم.
-می خوام همه چیزو بدی دست مشاور خودت پاشی بیای اینجا.
-چیزی شده؟
-نه، فقط خونه ای که توش هستم باید از اول ساخته بشه.
نادر متعجب پرسید: چرا آقا؟ اون خونه که خوبه.
چراش به تو نیومده، فردا صبح اینجا باش.
-چشم.
-کاری نداری؟
-نه آقا، سرتون سلامت.
تماس را قطع کرد.
-چای چی شد دختر؟
-الان حاضر میشه.
حس مردی را داشت که زنش درون آشپزخانه دارد برایش چای درست می کند.
همیشه دنبال یک زندگی بدون دردسر بود.
چیزی که واقعا دوست داشت.
بلاخره چای و کیک سر رسید.
-بفرمایید.
روی میز گذاشت.
-کیک کار کیه؟
-خاله سلیم.
-پس باید خوشمزه باشه؟
-عالیه.

پژمان تکه ای از کیک را برداشت و گاز زد.
-خوشمزه اس.
-من که گفتم.
روی مبل نشست.
برای حرفی که می خواست بزند کمی من من کرد.
-میگم…
پژمان با دهان پر به سمتش برگشت.
-تو نمی خوای درستو ادامه بدی؟ منظورم پزشکیه.
پژمان اخم کرد و گفت: نه!
-چرا؟
-بهش علاقه ندارم.
-اما تو خیلی تو این کار خوبی.
-برای من ساخته نشده.
آیسودا ناامیدانه نگاهش کرد.
راضی کردن این مد سخت بود.
اما شاید یک روز موفق شد.
آنقدر سماجت می کرد تا کم بیاورد.
-اشتباه می کنی.
پژمان از گوشه ی چشم نگاهش کرد.
-می خوای حرفو به کجا بکشونی؟
-هیچ جا به جون خودم، فقط میگم بهت میاد، جذاب میشی.
پژمان یک تای ابرویش را بالا داد.
باز این دختر فیوز پراند.
از دست این دختر دیوانه چه کار می کرد؟
آیسودا یکی از فنجان ها را برداشت.
-فکرشو بکن، به من میگن خانم دکتر…
پژمان به مبل تکیه داد و نگاهش کرد.
این خانم دکتری که گفت مهم نبود.
ولی اینکه خودش را از الان همسر او می دانست مهم بود.
این دختر بلاخره داشت رامش می شد.
بلاخره داشت تمام و کمال مال او می شد.
-خانم مهندس بیشتر بهت میاد.
آیسودا ایشی گفت و جرعه ای از چایش را نوشید.
-خب نرو، به خودت ضرر زدی نه من.
خنده اش گرفت.
-باشه ترجیح می دم به خودم ضرر بزنم.
-ببینم…
دوباره کمی از چایش نوشید.
-من اصلا هیچی از تو نمی دونم، تو شغلت چیه اصلا؟ کاری به اون گاوداری و باغا ندارم.
-تازه کنجکاو شدی؟
-گیریم آره، می خوام بدونم.
-میگم بهت.

-خب…؟
-در حال تاسیس یه کارخونه ی جدید بودم.
آیسودا متعجب نگاهش کرد.
-یعنی الان ساخته شده؟
-بله، دقیقا یه هفته اس که مشغول به کاریم.
آیسودا برایش جالب شد.
-کارخونه ی چی؟
پژمان فورا جواب داد:تولید آب میوه و کمپوت.
آیسودا با خنده گفت: چه تولید خوشمزه ای.
پژمان هم لبخند کوچکی زد.
-دیگه…
نه پساین دختر واقعا کنجکاو بود.
-یه تولیدی لباس هم داریم که برنده.
برای تکمیل حرفش ادامه داد: پدر که زنده بود تاسیش کرد، علاقه ی زیادی داشت از مارکی که تولید می کنه بپوشه.
-مردونه اس؟
-نه کاملا، لباس های شب هم برای خانم ها طراحی میشه.
واقعا متعجب بود.
چرا اصلا از این چیزها خبر نداشت.
پژمان که اصلا حرفی نمی زد.
خودش هم هیچ وقت کنجکاو نشد که برود ببیند.
عجب دختر احمقی بود.
این همه پول و مکنت برایش مهم نبود.
از خودش متعجب بود چرا نپرسیده.
چرا نمی دانست؟
-هنوزم هست؟
-یه خونه ی خیلی بزرگ هم حد فاصل اصفهان و نجف آباد داریم، میشه گفت گلخونه ی مادره که بقیه ی گلخونه های کوچیک رو تغذیه می کنه.
آب دهانش را قورت داد.
-دیگه…
-بقیه اش مغازه یا خونه هایی که اجاره داده شده.
این مرد غول پول سازی بود.
از چیزی که فکرش را هم می کرد پولدارتر بود.
-چی شد دختر؟
قلپی از چایش خورد تا تعجب درون چهره اش را قورت بدهد.
البته که زورش می رسد صدتا عین پولاد را از بین ببرد.
از اول دیوانگی کرده بود که با پژمان سرشاخ شد.
-هیچی نیست.
پژمان خندید.
-می خوای ببینیشون؟
-چیارو؟
-تولیدی، گلخونه و…
-البته.

-هروقت خواستی میریم.
آیسودا با بدجنسی آبرویش را بالا فرستاد.
-عالیه، خودم میگم کی بریم.
پژمان با ابروی بالا رفته نگاهش کرد.
-خب…
آیسودا طلبکار نگاهش کرد و گفت: چیه؟ بیا منو بخور.
کلا مرد سنگین و رنگینی بود.
خطا نمی کرد.
هیزی نمی کرد.
چشم طمع به ناموس دیگری نداشت.
در این یک مورد سرش در لاک خودش بود.
برای همین همه به مردانگی قبولش داشتند.
دوست و آشنایی که می شناختندش می دانستند چند مرده حلاج است.
بی حیا نیست.
وگرنه الان جواب آیسودا را داشت که بدهد.
دختره ی ورپریده حرف هایی می زد که افکار بی حیایی به سرش بزند.
فرشته که نبود.
بلاخره دل داشت.
یکهو می لنگد.
آیسودا خودش را نزدیک پژمان کرد.
-می خوام اول گلخونه رو ببینم.
-می بینی.
انگشت اشاره اش را بالا آورد.
بازی بازی روی گردن پژمان کشید.
-فردا بریم؟
پژمان به زور لبخند زد.
-برو کنار آیسودا.
-جواب منو بده.
-میریم.
مچ دست آیسودا را گرفت.
با جدیت گفت: با من بازی نکن دختر.
آیسودا به زور خندید.
-من بازی می کنم؟
شالش کنار رفته و خط سینه اش مشخص بود.
می دانست به عمد نیست.
ولی حالش را خراب می کرد.
این همه عابد و زاهد نمانده بود که شرعی نشده به زیرش بکشد.
-برو یه چای دیگه برام بیار.
آیسودا ریز خندید.
پس حسابی تحریکش کرده بود.
از این وضع خوشش می آمد.
از جایش بلند شد تا چای دیگری بیاورد.

می دانست آیسودا دارد به عمد با او بازی می کرد.
اگر شرعا همسرش بود نشانش می داد.
حیف که نبود…
آیسودا مخفیانه به سمت کنتور زد.
درش پلاستیکی را بالا داد.
بدون اینکه بداند کدام دکمه را باید بزند همزمان همه را پایین فرستاد.
برق کل ساختمان رفت.
فورا بی سروصدا خودش را کنار کشید.
جیغی تصنعی زد.
-وای…پژمان…
پژمان خوب می دانست از تاریکی و تنهایی درون تاریکی می ترسد.
-هرجایی وایسا الان میام.
-پژمان کجایی؟
پژمان با نور گوشیش شادان را درون آشپزخانه پیدا کرد.
-نترس کنارتم.
اینبار را نترسیده بود.
فقط می خواست پژمان را تحریک کند.
که ظاهرا همه جوره موفق هم بود.
پژمان فورا بازویش را گرفت.
-الان چک می کنم ببینم چرا برق رفته؟
-نه، نرو می ترسم.
-عزیزم جایی نمیرم که، کنارتم.
-نه، خیلی همه چیز ترسناکه.
خنده اش گرفته بود.
ولی امشب انگار شیطان در جلدش رفته.
تمام تنش هوسی ک آغوش را داشت.
با یکی دو بوسه ی طعم دار…
شاید هم قرمز و تند و داغ!
زن بود دیگر…
گاهی دلش چیزهایی می خواست که خط قرمزها را زیر پا می گذاشت.
همیشه که نباید شرم و حیا باشد.
برای عشق یک چیزهایی صرف می شد.
عین یک آغوش مردانه و صدای قلبی که زیر گوشت تند تند می زند.
خودش را به پژمان نزدیک کرد.
پژمان از پنجره به اطراف نگاه کرد.
-ظاهرا همه برق دارن.
-خب حتما فیوز پریده.
-باید برم ببینم.
-منم میام.
پژمان پنجه هایش را قفل پنجه های دست آیسودا کرد.
او را با خودش را آشپزخانه بیرون برد.
-اگه فیوز سوخته باشه؟

-فکر نکنم.
کنار کنتور ایستاد.
چراغ موبایلش را گرفت.
در پلاستیکی را بالا زد و نگاه کرد.
نه فیوزی سوخته بود نه حتی پریده بود، فقط یکی شیطنت کرده آن هم حسابی!
با این حال به روی خودش نیاورد.
-انگاری سوخته.
آیسودا متعجب گفت: واقعا؟!
-آره می خوای ببینی؟
آیسودا دستپاچه گفت : نه، مگه من سر در میارم؟
-نمی دونم، گفتم شاید بدونی.
خنده ای الکی کرد.
-داری سربه سرم می ذاری؟
-ظاهرا تا فردا برق ندارم تا زنگ بزنم یکی بیاد درستش کنه.
-اِ، یعنی واقعا سوخته؟
-بیا بریم.
او را در این تاریکی به سمت مبلمان کشاند.
-بیا بریم، انگار خیلی ترسیدی.
حرفش تم بدجنسی داشت.
خودش هم کنارش نشست.
-نه من نترسیدم.
-ولی صدات داره می لرزه.
-داری تحریکم می کنی که بترسونیم؟
-ابدا.
راحت متوجه شد که پژمان دارد اذیتش می کند.
-خیلی خب من فیوزو زدم.
پژمان با صدای بلندی خندید.
-به خدا تو دیوونه ای دختر.
-همینه که هست.
دستش را زیر روسری آیسودا برد.
موهایش را چنگ زد.
-دلم خواسته که اینجایی.
با اینکه نور کمی درون خانه بود ولی همدیگر را می دیدند.
پژمان صورتش را نزدیک صورت آیسودا برد.
-عشق جانست، عشق تو جان تر “مولانا” چرا می خوای دیوونه ام کنی؟
آیسودا بیخ چهره ی در سیاهی فرو رفته اش بود.
-چون دلم میگه.
-سرکش شدی.
-مگه همینو نمی خواستی؟
چنگ میان موهایش بیشتر شد.
آیسودا آه ریزی گفت.
-مجبورم نکن خیلی چیزارو نادیده بگیرم.
انگشت اشاره ی آیسودا زیر گلوی پژمان نشست.

-نمی تونی.
-مرد بودنم رو داری زیر سوال می بری؟
-نه، وجدانتو دارم زیر سوال می برم.
پژمان با خشونت بیشتری موهایش را کشید.
-حرصتو سر موهام خالی نکن.
با خشم آیسودا را به عقب هول داد.
-دیوونه ام نکن دختر.
-من کاری بهت ندارم.
مظلوم نمایی ابدا به این دختر زبان دراز نمی آمد.
پژمان بلند شد و به سمت فیوز رفت.
دکمه ها را بالا داد.
برق کل ساختمان برگشت.
آیسودا بدون اینکه برگردد و نگاهش کند پا روی پا انداخت.
لبخندی جذاب روی صورتش سنجاق بود.
پژمان کلافه گفت: پاشو بیا برو.
-بیرونم می کنی؟
-آره، پاشو بیا برو.
آیسودا با پررویی گفت: خونه ی خودمه، من می تونم بیرونت کنم.
پژمان کم آورده بود.
-خب باشه، من میرم بیرون یه هوایی به کله ام بخوره.
آیسودا عین فشنگ از جایش بلند شد.
-منم میام…
کمی مظلومیت درون صدایش ریخت.
-حوصله ام سر رفته خب.
دلش می خواست سرش داد بکشد.
می خواست از او فرار کند ولی نمی گذاشت.
ولی خب درون ماشین و ازدحام شهر بهتر از تنهایی درون خانه بود.
حداقل اینکه کار احمقانه ای نمی کرد.
-باشه.
یکراست به اتاقش رفت تا لباسش را عوض کند.
ایسودا با بدجنسی لبخند زد.
زیر لبی گفت: من اگه تورو دیوونه نکنم آسو نیستم.
حقش بود.
بابت تمام این چهارسال شکنجه اش می داد.
عشق خودش نوعی شکنجه بود.
همینکه بخواهی و به دست نیاوری.
بیخ گوشت باشد نتوانی دست درازی کنی.
همین ها کافی بود.
پژمان لباس پوشیده بیرون آمد.
آیسودا ذوق داشت.
خودش هم نمی فهمید چرا بیخود خوشحال است.
-بریم؟
-البته جناب دکتر!
پژمان چپ چپ نگاهش کرد.
-چیه خب؟ مگه دکتر نیستی؟
-راه بیفت.

-باشه.
پشت سر پژمان از خانه خارج شد.
پژمان درها را قفل کرد.
ماشین درون حیاط بود.
آیسودا درها را باز کرد و پژمان هم ماشین را بیرون برد.
پشت سرش درها را باز کرد و از سرما خودش را درون ماشین هول داد.
بخاری را روشن کرد.
-چقد سرده.
پژمان گاز ماشین را گرفت و گفت: الان گرم میشی.
کمی که جلو رفتند فضای سرد ماشین گرم شد.
دستان آیسودا از بغلش افتاد.
-کجا میریم؟
-هرجا.
-بریم خواجو؟
-چه خبره خواجو؟
آیسودا شانه بالا انداخت.
-مگه باید خبری باشه؟
پژمان دستش سمت پخش رفت و روشنش کرد.
آهنگی از حمید هیراد پخش شد.
-حاج رضا کی خونه اس؟
-فردا فکر کنم خونه باشه.
-خوبه!
-چطور؟
-کارش دارم.
آیسودا بیشتر از این کنجکاوی نکرد.
جایز هم نبود.
ولی متوجه شد دارند به سمت خواجو می روند.
-ممنونم.
پژمان علت تشکرش را می دانست.
با این حال نه جواب داد نه لبخند زد.
از غرورش نبود.
فقط گاهی حس بزرگ منشانه ای داشت.
خودش را قدرتمند نشان می دهد.
هرچند که در عمل هم قدرتمند بود.
کنار پل خواجو واقعا شلوغ بود.
جوری ترافیک درست کرده بودند که ماشین چند سانت چند سانت جلو می رفت.
پژمان کلافه دست روی بوق می گذاشت.
آیسودا هم از ترس توبیخ ساکت بود.
چون پیشنهاد خودش بود.
بلاخره که به زور پول را دور زدند، کمی با فاصله توانستند یک جای پارک پیدا کنند.
پژمان عصبی گفت: مردم معلوم نیست چشونه؟ این پل همونه تغییری هم نکرده، این همه هجوم واسه چیه؟
-جای قشنگیه.
این یکی را حق با آیسودا بود.
از ماشین پیاده شدند.
هوا ناجوانمردانه سرد بود.
آیسودا دستانش را درون جیب پالتویش مخفی کرد.

 

درباره سایت
ناب رمان نامی آشنا برای علاقه مندان به خواندن رمان و کتاب بعید است علاقه مند به خواندن رمان باشید و حداقل یک بار به ناب رمان سر نزده باشید نزدیک به 4000 رمان رایگان و فروشی در سایت بیانگر قدمت ما در این حوزه می باشد
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " ناب رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.